غزلیات عاشقانه کمال خجندی

3082536899

اشعار زیبای کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود.وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی مهارت داشت. بسیاری او را پیوند دهنده ادب فارسی ایران با ادب فارسی تاجیکستان میدانند.وی در سال ۷۹۲ هجری قمری یا ۸۰۸ هجری قمری درگذشت. آرامگاه او در تبریز است.

از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا

با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا

گوییم رو زین در وسلطان وقت و خویش باش

بعد سلطانی گدایی خوش نمی آید مرا

چاکرانت را نمی گویم که خاک آن درم

با بزرگان خود ستایی خوش نمی آید مرا

گفتمش در آب عارض عکس جان با ما نمای

گفت هر دم خود نمایی خوش نمی آید مرا

از لب لعلت نپرهیزم بدور آن دو چشم

پیش مستان پارسایی خوش نمی آید مرا

منکر زهدم برویت تا نظر باز آمدم

پاکبازم من دغایی خوش نمی آید مرا

صوفیان گویند چون ما خیز و در رقص آ کمال

حالت و وجد وبائی خوش نمی آید مرا

1670002065

غزلیات عاشقانه کمال خجندی

چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مرا

مست و غلطان سوی اهل نظر آورد مرا

خرقه ارزق من باز به می گلگون شد

عشق هر دم به دگر رنگ برآورد مرا

داده پیش از دگران جام میم پیر مغان

آن تهی ناشده جام دگر آورد مرا

باده هر چند که خوردم به لبش تشنه ترم

تشنگی نقل و شکر بیشتر آورد مرا

خواهد امد به سرم مست صبوحی زده باز

بیشتر بخوانید:  حکایت های زیبا و پند آموز از بهلول

سحری هاتف غیب این خبر آورد مرا

اشکم از بهر نثار قدم دوست به چشم

مردمی کرد و بدامن گهر آورد مرا

جستم از حال دل رفته نشانی ز نسیم

بوی یار آمد و از جان خبر آورد مرا

جان چاشنی ای زان لب شیرین طلبید

غم هجر آمد و خون جگر آورد مرا

باده بی نرگس مخمور توام کرد خراب

مشگ بی طره تو دردسر آورد مرا

مست و سودا زده چون نرگس ساقیست کمال

مگر آن می زلب چون شکر آورد مرا

3082536899

اشعار عاشقانه کمال خجندی

ای روشنی از روی تو چشم نگران را

این روشنی چشم مبادا دگر آنرا

یا حسن تو و ناز تو سوزی و نیازی

جان نگران را دل صاحب نظران را

زاهد ز تو پوشد نظر و عقل فروشد

آن بی خبران را نگر این بی بصران را

از پیش من آن جان جهان را گذرانید

تا خوش گذرانیم جهان گذران را

جان از سر کوی تو ندارد سر پرواز

مرغی که چمن یافت نجوید طیران را

گفتم بحق آن دل سنگین که وفایی

وقعی نبود پیش تو سوگند گران را

بنما بکمال آن لب و خون خوردن او بین

کآن باده حلال است چنین نقل خوران را

1670002065

اشعار زیبای کمال خجندی

چو زلف تو بود از تکبر دوتا

به بادی بیفتاد مسکین ز پا

گشودن ز زلفت گره مشکل است

درین شیوه مو می شکافد صبا

بکش دامن حسن چون گل ز ناز

که بر قد تو دوختند این قبا

کس آن خاک ره جز به مژگان نرفت

به چشم از پی آن رود توتیا

بیشتر بخوانید:  چندین سخن از بزرگان درباره انسانیت

کجا می دهد دستم از بخت ید

که پایش ببوسم پس از مرحبا

مرا زان نظر انقدر چشم هست

که در چشم عاشق بود خوش حیا

دهان تو میم است و بالا الف

خدا آفرید آن دو از بهر ما

مکن پیش من ذکر حلوای لب

چو کردی بکن رحمتی بر گدا

گدای در ماست گفتی کمال

چنین است شی الله ای پادشا

منبع: بیتوته