Dmax

اشعار عاشقانه و زیبای اردلان سرفراز

8547985652145896 اشعار عاشقانه و زیبای اردلان سرفراز

اشعار اردلان سرفراز اردلان سرفراز (زاده ۲۴ تیر ۱۳۲۹ در شهر داراب) شاعر و ترانه سرای موج نوین و آهنگساز ایرانی است.

مجموعه اشعار اردلان سرفراز

عشق به شکل پرواز پرنده است

عشق خواب یه آهوی رمنده است

من زائری تشنه زیر باران

عشق چشمه آبی اما کشنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

  مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار

صدا کن اسممُ از عمق شب از نَـقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

بیشتر بخوانید:  وقتی قرار است بروی از نیلوفر لاری پور

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

 عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغاز راه قصه بوده

من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده

اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

اردلان سرفراز

راز و نیاز عاشقانه

هر گوشه‌ی این جهان تو را می‌جویم 

در اوج سکوتم تو را می‌گویم 

ای جان جهان و جانم از تو سرشار 

دست از طلب تو من مگر می‌شویم 

هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامه 

خاموشی تو دریا، دریایی از کلامه 

دیدار تو غزل‌ساز، دست تو زخمه‌ی ساز 

چشم تو شهر آواز، دریچه‌ای به پرواز 

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست 

وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست 

بیشتر بخوانید:  متن و آکورد اهنگ نازنین مریم ازمحمد نوری

وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابه 

بی‌آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه 

با دست هر نوازش صد حرف تازه داری

تصویر روشن عشق در قاب روزگاری 

با تو بهانه‌ای هست، آبی و دانه‌ای هست 

از هر کجای بن‌بست راهی به خانه‌ای هست 

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست 

وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست 

ما بی‌نیاز گفتن، بی‌گفتن و شنیدن 

در حال گفت و گوییم در لحظه‌های دیدن 

تو با دل صبورت در ماندن و عبورت 

با من به گفت و گویی در غیبت حضورت 

اردلان سرفراز

شعرهای اردلان سرفراز

شب آخر

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 

نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود 

بیشتر بخوانید:  داستان مسیر سخت پولدار شدن

میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری 

چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم 

ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود 

نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 

نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 

در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 

در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 

شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود 

اردلان سرفراز